|
مرا به سخت جاني خود این گمان نبود
|
||||
|
|
||||
درد واره ها درد هاي من جامه نيستند تا زتن در آورم چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن در آورم نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم درد هاي من نگفتني درد هاي من نهفتني است من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي كند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است اولين قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سر نوشت ناگزير خويش را رها كنم ؟ درد رنگ و بوي غنچه ي دل است پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا كنم ؟ درد ، حرف نيست درد ، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا كنم ؟ 
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:35 توسط هيوا
|

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد. در اندیشه آنچه كرده ای مباش ،در اندیشه آنچه نكرده ای باش تنها راهی كه به شكست می انجامد،تلاش نكردن است انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند. سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد.







+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:19 توسط هيوا
|

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، در يک نمايشگاه نظر او را به سختي جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد . بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيدو پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم سپس يک جعبه به دست او داد . پسر کنجکاو ولي نا اميد . جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا , که روي آن نام او طلاکوب شده بود , يافت . با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت :با تمام مال و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟ کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده .يک روز به اين فکر افتاد که پدرش حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند از روز فارغ التحصيلي ديگر او رانديده بود اما قبل ازاينکه اقدامي بکند تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بودکه درتمام اموال خود رابه او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگيد نمايد . هنگامي که به خانه پدررسيد در قلبش احساس غم و پشيماني کرد اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنهارا بررسي نمود و در آنجا همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ،يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت بود . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است . چند باردرزندگي دعاي خيرفرشتگان و جواب مناجات هايمان را از دست داده ايم فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟ ! 


+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:38 توسط هيوا
|

يك ساعت ويژه مرد دير وقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود : - سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟ - بله حتما . چه سئوالي ؟ - بابا ! براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد : اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي مي كني ؟ - فقط مي خواهم بدانم . - اگر بايد بداني ، بسيار خوب مي گويم : 2 هزار تومان پسر كوچك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد . بعد به مرد نگاه كرد و گفت : مي شود هزار تومان به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملا در اشتباهي . سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتار هاي كودكانه وقت ندارم . پسر كوچك ، آرام به اتاقش رفت و در را بست . مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالي كند ؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدنش به هزار تومان نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي ك م پيش مي آمده پسرك از پدرش درخواست پول كند . مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد . - خوابي پسرم ؟ - نه پدر ، بيدارم . - من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين هزار توماني كه خواسته بودي . پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد . مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي ؟ پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، ولي من حالا دو هزار تومان دارم . آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد ؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...!!!

+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:42 توسط هيوا
|

خوابيده بودم در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روز هاي سپري شده ي عمرم را برگ به برگ مرور كردم. به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روز هاي سپري شده ام را مي ديدم خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيريني ها ، مصيبتها، .... همه و همه را مي ديدم.اما ديدم در كناربعضي برگ ها فقط يك جفت جاي پاست . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگيم بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، دردها ، بيچارگي ها . با ناراحتي به خدا گفتم : « روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه
