تبليغاتX
www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com هبوط رهایی

هبوط رهایی

مرا به سخت جاني خود این گمان نبود

HOMEPAGE

E-MAIL

 

 

 

 

 

                            درد واره ها

 

درد هاي من

جامه نيستند     

تا زتن در آورم

چامه و چكامه نيستند 

تا به رشته ي سخن در آورم

نعره نيستند     

تا  ز  ناي جان بر آورم

درد هاي من نگفتني  

درد هاي من نهفتني  است

من ولي تمام استخوان بودنم         

لحظه هاي ساده ي سرودنم      

درد مي كند

انحناي روح من     

شانه هاي خسته ي غرور من

تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

اولين قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سر نوشت ناگزير خويش را رها كنم ؟

درد

رنگ و بوي غنچه ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا كنم ؟

درد ، حرف نيست

درد ، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم ؟  

 

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

وداع با قيصر

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:35 توسط هيوا |

  آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه

 شكست دادن را بیاموزید

 

عمر شما از زمانی شروع   می شود كه

 اختیار سرنوشت خویش را در  دست می

  گیرید

 كسانی كه در انتظار  زمان   نشسته اند،

 آنرا از دست خواهند داد.

در اندیشه آنچه كرده ای مباش ،در اندیشه

 آنچه نكرده ای باش

تنها راهی كه به شكست می انجامد،تلاش

  نكردن است

انسان همان می شود كه اغلب به  آن فكر

 می كند.

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است،

 نگرانی  از  آن  است  كه  انسان  را  از بین

 می برد.

 

  

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:19 توسط هيوا |

 

 

مرد جواني , از دانشکده  فارغ  التحصيل  شد  . ماهها بود 

 

که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  در يک  نمايشگاه  نظر او را  

 

 به  سختي   جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو    مي کرد

 

  که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

 

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که   براي   هديه 

 

 فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش  بخرد   .  او

 

مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

 

بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيدو پدرش او را به 

 

 اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند  و  به او گفت:    

 

 من از داشتن  پسر خوبي  مثل  تو بي نهايت  مغرور

 

 و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا 

 

 دوست دارم سپس يک  جعبه  به  دست او  داد . پسر

 

 کنجکاو ولي نا اميد . جعبه را  گشود  و  در آن  يک

 

انجيل زيبا ,  که روي آن  نام او  طلاکوب شده  بود , 

 

 يافت  . با عصبانيت  فريادي  بر سر  پدر کشيد   و

 

 گفت :با تمام  مال و دارايي  که داري ،  يک  انجيل 

 

 به من ميدهي ؟ کتاب مقدس را روي  ميز گذاشت  و

 

 پدر را  ترک کرد .

 

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد 

 

خانه زيبايي داشت  و  خانواده اي  فوق العاده  .يک 

 

روز به اين فکر افتاد که پدرش حتماً خيلي  پير شده

 

و بايد سري به او بزند از روز فارغ التحصيلي ديگر

 

 او رانديده بود اما قبل ازاينکه اقدامي بکند تلگرامي

 

به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي

 

از اين بودکه درتمام اموال خود رابه او بخشيده است.

 

بنابراين لازم  بود فوراً خود را به خانه برساند و  به 

 

امور  رسيدگيد نمايد .

 

هنگامي که به خانه پدررسيد در قلبش احساس غم  و

 

 پشيماني کرد اوراق و  کاغذهاي  مهم پدر را  گشت 

 

و آنهارا بررسي نمود و در آنجا همان  انجيل  قديمي

 

را باز يافت  .

 

 در حاليکه اشک مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و

 

صفحات آن را ورق زد و کليد  يک ماشين  را پشت 

 

  جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ،يک برچسب با  نام 

 

همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت بود .

 

روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود و

 

روي آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است .

 

چند باردرزندگي دعاي خيرفرشتگان  و جواب مناجات

 

هايمان را از دست  داده ايم   فقط  براي  اينکه  به  آن

 

صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

 

 دوستت دارم پدر

 

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:38 توسط هيوا |

                                

 

يك ساعت ويژه

مرد دير وقت ، خسته  از كار به  خانه  برگشت   . دم   در   پسر

 

پنج ساله اش  را ديد كه در انتظار او بود :

 

-         سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

 

-         بله حتما . چه سئوالي ؟

 

-         بابا ! براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟

 

مرد با ناراحتي پاسخ داد : اين به تو ارتباطي ندارد .  چرا  چنين

 

سئوالي مي كني ؟

 

-         فقط مي خواهم بدانم .

 

-         اگر بايد بداني ، بسيار خوب  مي گويم :    2 هزار  تومان

 

پسر كوچك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد .  بعد به مرد نگاه

 

كرد و گفت : مي شود   هزار  تومان  به   من  قرض  بدهيد ؟

 

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن  اين  سئوال ،

 

فقط اين بود كه پولي براي  خريدن  يك  اسباب بازي مزخرف از

 

من بگيري  كاملا در اشتباهي . سريع  به اتاقت برگرد و برو فكر

 

 كن كه  چرا  اينقدر  خودخواه  هستي . من هر روز سخت كار

 

مي كنم و براي چنين رفتار هاي كودكانه وقت ندارم .

 

پسر كوچك ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

 

مرد نشست و باز هم عصباني تر  شد  :  چطور به خودش اجازه

 

مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالي كند ؟

 

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد  و فكر كرد كه شايد با  پسر

 

 كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده  است . شايد  واقعا  چيزي

 

بوده كه او براي  خريدنش  به هزار  تومان  نياز داشته  است . به

 

خصوص اينكه خيلي ك م  پيش مي آمده پسرك از پدرش درخواست

 

پول كند . مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .

 

-         خوابي پسرم ؟

 

-         نه پدر ، بيدارم .

 

-         من  فكر  كردم  شايد  با  تو خشن  رفتار  كرده ام  . امروز

 

 كارم  سخت  و  طولاني  بود  و  همه  ناراحتي هايم  را سر تو

 

خالي كردم . بيا اين هزار توماني كه خواسته بودي .

 

پسر  كوچولو  نشست  ،  خنديد  و  فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد

 

دستش را زير بالشش برد و  از آن  زير چند  اسكناس  مچاله شده

 

در آورد .

 

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم  پول داشته ، دوباره عصباني

 

 شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره

 

 درخواست پول كردي ؟

 

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه  پولم كافي  نبود ، ولي من حالا

 

 دو هزار تومان دارم . آيا مي توانم  يك ساعت از كار شما را بخرم

 

تا فردا زودتر به خانه بياييد  ؟  من  شام  خوردن  با  شما  را خيلي

 

دوست دارم ...!!!

              

                                    

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:42 توسط هيوا |

                               

 خوابيده بودم

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روز

 

هاي سپري شده ي عمرم را برگ به برگ

 

مرور كردم. به هر روزي كه نگاه مي كردم ،

 

 در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي  مال

 

من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روز

 

هاي سپري شده ام را مي ديدم خاطرات

 

خوب ،  خاطرات  بد ،  زيباييها ،  لبخندها ،

 

شيريني ها ، مصيبتها،  .... همه و همه را

 

مي ديدم.اما ديدم در كناربعضي   برگ ها

 

 فقط يك جفت جاي پاست  .  نگاه كردم ،

 

 همه سخت ترين روزهاي  زندگيم بودند .

 

 روزهايي  همراه با   تلخي ها ، ترس ها

 

 ، دردها ، بيچارگي ها .

 

با ناراحتي به خدا گفتم : « روز اول تو به

 

من قول دادي كه هيچ  گاه  مرا تنها نمي

 

گذاري  . هيچ  وقت  مرا به حال خود رها

 

نمي كني و من با  اين اعتماد پذيرفتم كه

 

 زندگي كنم . چگونه،چگونه در اين سخت

 

ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با  رنج

 

 ها ، مصيبت ها و درد مندي ها تنها  رها

 

كني ؟ چگونه ؟ »  خداوند  مهربانانه  مرا

 

نگاه كرد . لبخندي زد و گفت :   « فرزندم

 

من به تو  قول دادم  كه  همراهت خواهم

 

بود . در شب و روز ، تلخي و شادي ، در

 

 گرفتاري و خوشبختي .

 

من به قول خود وفا كردم ،

 

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

 

هرگز تو را رها نكردم ،

 

حتي براي لحظه اي ،

 

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي

 

بيني ، جاي پاي من است ،وقتي كه تو

 

 را به دوش كشيده بودم !!!»

 

         

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 21:53 توسط هيوا |

 

رفتار من عادی است

   اما نمی‌دانم چرا این روزها

   از دوستان و آشنایان

   هرکس مرا می‌بینداز دور می‌گوید:

   این روزها انگارحال و هوای دیگری داری!

   اما

   من مثل هر روزم

   با آن نشانی‌های ساده

   و با همان امضا،همان نام

   و با همان رفتار معمولی

   مثل همیشه ساکت و آرام.

   این روزها تنها حس می‌کنم گاهی

   کمی گنگم

   گاهی کمی گیجم

   حس می‌کنم

   از روزهای پیش قدری بیشتر

   این روزها را دوست دارم

   گاهی

   -از تو چه پنهان-

   با سنگ‌ها آواز می‌خوانم

   و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

   این روزها گاهی

   از روز و ماه و سال،از تقویم

   از روزنامه بی‌خبر هستم

   حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

   گاهی شدیداً بیشتر هستم

   حتی اگر می‌شد بگویم

   این روزها گاهی خدا را هم

   یک جور دیگر می‌پرستم

   گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

   یک روز کامل جشن می‌گیرم

   گاهی

   صد بار در یک روز می‌میرم

   حتی

   یک شاخه از محبوبه‌های شب

   یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

   گاهی نگاهم در تمام روز

   با عابران ناشناس شهر

   احساس گنگ آشنائی می‌کند

   گاهی دل بی‌دست و پا و سر به زیرم را

   آهنگ یک موسیقی غمگین

   هوایی می‌کند

   اما

   غیر از همین حس‌ها که گفتم

   و غیر از این رفتار معمولی

   و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

   حال و هوای دیگری

   در دل ندارم

   رفتار من عادی است !!!

 

 

 

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه کبری است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد (ص) است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه مادرزینب است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه حوض کوثراست. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه سرور زنان دو عالم است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه دلیل خلقت است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه شفیع روز قیامت است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه عزیز و کنیز خداوند رحمن است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه مادر پدر است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم: فاطمه ....... است. دیدم که فاطمه نیست.

نه اینها همه هست ولی این همه فاطمه نیست.

آری فاطمه فاطمه است.

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:4 توسط هيوا |

 

من اگردیوانه ام
 با زندگی بیگانه ام
 مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
 اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
 اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
 در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
 به مرگ مادرم : مردم
 شما ای مردم عادی
 که من احساس انسانی خودرا
 بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
 بی شبهه مدیونم
 میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
 در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
 درد دارم
 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:23 توسط هيوا |

 

بودن به زور و رفتن با زور

ظلم است

اما

به عدل

اين ظلم

تقسيم ميشود

تا كس گمان بد نبرد از جناب دوست

توزيع عادلانه ظلم است

عدل او

تاوان چيدن سيبي سرخ

سنگيني ميكند

بر مدار خاكي تولد

تبعيد بعيد بندگان

از خدا ساخته نيست

دستي در كار است

 

دستي در كار است

 

 

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمیزند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند

کسی ز کوچه سار شب در صحر نمیزند

نشسته ام در انتظار این قبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

گذرگهیست پر ستم که اند او به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند

چه چشم پاسخ است ازاین دریچه های بسته ام

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند

 

 توي چار چوب يه زندون عمريه كه من اسيرم 

تشنه يه  نمه  بارون  عطش  ناب  كويرم

 

رنگ بي رنگي گرفته آسمون بي ستارم

 

نه كسي منتظر من نه كسي مياد كنارم

 

تموم رنگ تنم رو با قلم سياه كشيدن

 

رنگي كه عاشقيامون توي سايشم بريدن

 

خودمو توي نگاه چن تا رهگذر مي بينم

 

خيره ميشن به من اما هنوزم تنها ترينم

 

واسه سيب نچيده حالا تبعيدي دردم

 

حاصل يه فكر مسموم پشت سيگاراي سردم

 

منم اون سايه تنها توي قاب روي ديوار

 

نبض افتاده خورشيد ته يك غروب بيمار

 

شانس من بود كه يه نقاش منو اينجوري كشيده

 

يه پرندم كه تو عمرش رنگ جفتشو نديده

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:11 توسط هيوا |

مي افتم و مي خيزم مي ميرم و مي مانم

 

پاييز     پريشانم    من    زاده ي    آبانم

 

فانوس حيات دل بشكست به سنگ حرف

 

طوفان   بلا   جانا  ؛  آواره   كند    جانم

 

در سا حل  انديشه  گم شد  صدف چشمم

 

با ريد    بهار   دل   ؛ تا   ديد    پريشانم

 

در جزرومدخاطرصد قوس وقزح رقصيد

 

آرامي  من  طي  شد    درياي   خروشانم

 

بر قامت  اشك  دل  دستي  نكشيد  انگشت

 

پاشيد   چو  فواره ؛  بر  سينه ي  سوزانم

 

دردي است ز بي مهري  سوسو زدن اختر

 

خورشيد  خبر  دارد   از   هجرت    پنهانم

 

چون نيست كسي محرم محنت نتوان زد دم

 

مي افتم و مي خيزم  مي ميرم  و مي مانم

 

                                           

 

                                 

                  اگه میخوای بری برو از تو دوباره میگذرم

                     نگا به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم

 

                  تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشی

                     این دفه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمیشی

 

                     از توی قصه هام برو دیگه به فکر من نباش

                     تموم کن این قائله رو نمک رو زخم من نپاش

 

                     همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه

                     نگاه بی وفای تو همیشه طعنه می زنه

 

                     بازم دارم می بخشمت این اشتباه آخره

                 گذشتم از گناه تو شاید خدا هم بگذره

 

 

بودن به زور و رفتن با زور

ظلم است

اما

به عدل

اين ظلم

تقسيم ميشود

تا كس گمان بد نبرد از جناب دوست

توزيع عادلانه ظلم است

عدل او

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:41 توسط هيوا |

تو هم رفتی و من٬تنها٬ به يادت قصه می سازم

يه زخم کهنه رو قلبم٬ شکسته بال پروازم

 

تو هم رفتی و هر لحظه٬ ميشم تنها تر از ديروز

چقدر دلتنگ و بی تابم! واسه م تکراری ِ هرروز

 

نمی دونم چرا رفتی؟! تو که اشکامُ می ديدی

شايد از بودنت با من٬ تو هم يکباره رنجيدی

 

تو هم رفتی و من اينجا٬ می مونم تا که برگردی

می ديدم لحظه ی آخر٬ چه آروم گريه می کردی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:37 توسط هيوا |

JavaScript Codes لینک خود را اضافه کنید